على اصغر ظهيرى
36
قصص الحسين (ع) (فارسى)
تو را قسم مىدهم كه آنچه مورد خشنودى تو و خشنودى رسول توست برايم فراهم سازى . آن حضرت تا نزديك صبح اشك ريخت و مناجات كرد ، پس در عالم خواب رسول خدا را ديد كه در دو طرف او فرشتگانى صف كشيدهاند ، آن حضرت ، حسين عليه السل را به سينه چسباند و در حالى كه بين دو چشم او را مىبوسيد فرمود : حبيب من حسين ! گويى به زودى تو را مىبينم كه پيكرت را به خونت رنگين مىكنند و سرت را جدا مىسازند در حالى كه تشنه هستى و در ميان گروهى از امّت من قرار گرفتهاى ، خداوند شفاعت مرا شامل حالشان نكند . . . « 1 » اين قافله را مرگ حركت مىدهد كاروان حسينى در حركت است . در حين حركت ، ابا عبداللَّه عليهالسّلام را خواب فرا گرفت . طولى نكشيد كه سر را بلند كرد و فرمود : « انا للّه و انا اليه راجعون . » تا اين جمله را گفت ، همه به يكديگر گفتند : اين جمله براى چه بود ؟ آيا خبر تازهاى است . در اين هنگام ، فرزند عزيزحسين ، يعنى على اكبر - همانكسى كه ابا عبداللَّه عليه السّلام او را بسيار دوست داشت و اين دوستى را اظهار مىنمود - جلو آمد و عرض كرد :
--> ( 1 ) - مقتل مقرّم ، ص 142 .